حقیقتش در جریان این
انتخابها آنقدر مجبور به حذف کتابهای دوستداشتنی و عزیزی شدم که اگر این آخری
را هم حذف کنم، اتفاق مهمی نخواهد افتاد. بنابراین میخواهم این آخری را حذف کنم و
بجایش، کوتاه از سه کتاب مهمی بنویسم که خواندنشان را نیمهکاره رها کردم و به
همینخاطر، به عقل خودم شک کردم.
از بچگی شده بودم پای ثابت کتابخانهٔ رؤیایی "کانون
پرورش فکری". به سرعت و لاینقطع کتاب میخواندم. یکجورهایی پزم این بود که هر
کتابی را (هر چه از آب در میآمد) تمامش میکردم. چند بار هم کتاب نامناسبی را
شروع کردم و با هر ضرب و زوری تا آخر خواندمش. تا رسیدم به آنچه مشهور بود به مهمترین
اثر "خداوندگار سخن" در فرانسه؛ آناتول فرانتز. اسم کتابش هم "جزیرهٔ
پنگوئنها" بود با ترجمهٔ استاد مسلم محمد قاضی.
این اولین کتاب ناکام، مقدمهای داشت که به کلی
برایم نامفهوم بود. یواشکی ولش کردم و رفتم به سراغ اصل داستان. در سومین خط یک
پانویس وجود داشت اما پانویس نه تنها کل صفحه بلکه نصف صفحهٔ بعدی را هم در بر میگرفت.
در صفحه بعد هم دو خط بود و پانویسهایی که به صفحهٔ بعد میرفتند. خلاصه اینکه
ده صفحهٔ ابتدایی جمعاً بیست خط نمیشد. و بعد توضیحات شروع میشد. اغلب توضیحات
شرح اساطیر یونان بود و ارتباط آنها با همدیگر. نه تنها چیزی نمیفهمیدم، حوصلهام
هم سر رفته بود. اما چه باید میکردم با خداوندگار سخن؟ و از آن مهمتر با اصولم
مبنی بر تمام کردن کتاب به هر نحو؟
با جان کندن پنجاه صفحه خواندم و دیدم انگار
اصلاً چیزی نخواندهام. دوباره از اول خواندمش اما انگار مغزم کاملاً قفل کرده بود.
نمیفهمیدم داستانی که داشت روایت میشد، اصلاً چه هست؟ بدبخت شده بودم.
این شد که از خودم پرسیدم چرا تو نمیتوانی از
کتابی که به دلایل مختلف کتاب مهمی است، سر در بیاوری؟ و آیا این مطلب دلالت بر
کودنی حضرتعالی نمیکند؟ و از آنجا که از پاسخ مثبت خودم وحشت داشتم، کتاب را چند
روزی کنار گذاشتم و بعد با نیرویی تازه رفتم به سراغش. نخیر، بنده کماکان کودن
مانده بودم.
راه حل چه بود؟ مشورت. و همانطور که میتوانید حدس بزنید مشاور عمو
ناصر بود. برایش داستان را گفتم و او با خونسردی همیشگیاش گفت، خوب ولش کن. وقتی
خوشت نمیآید، بگذارش کنار. با تعجب گفتم آخر این یکی از شاهکارهای ادبیات دنیاست.
و جواب داد، مگر همه باید یک نظر را در مورد کتابی خاص داشته باشند. تو اگر دوستش
نداری، رهایش کن جانم.
و این شد که من جانم را خلاص کردم.
کتاب ناکام دوم "بوف کور" است. از همان بچگی اسم صادق
هدایت بهعنوان نویسندهای مهم در گوشم بود. و در کنارش بوف کور که میگفتند باعث
خودکشی چند نفر شده و خواندنش بخصوص برای جوانان خطرناک است. این شد که ضمن علاقهمندی
به این نویسنده، تصمیم گرفتم خواندن بوف کور را به زمانی موکول کنم که حسابی عاقل
و بالغ شده باشم و خطر خودکشی رفع شده باشد. از دورهای شروع به خواندن آثار هدایت کرده بودم و به تدریج همهٔ کارهایش
را خواندم. حتی مجموعهٔ "نوشتههای پراکنده" یا آثار تحقیقیاش را. اما بوف کور را گذاشتم برای آخر، یعنی وقتی
احساس کنم دیگر خیلی عاقلم. خودکشی شوخیبردار نیست.

زمانی که این توهم برایم پیش آمد که وقتش است،
رفتم سراغش. چند صفحه خواندم و فضای کتاب چنان اذیتم کرد که نتوانستم ادامه بدهم.
یک سال بعد دوباره حمله کردم. این بار بیست صفحه خواندم و دوباره دیدم نخیر، تحملش
را ندارم. چندین سال گذشت. اواخر دوران دانشجویی برای تعطیلات به خانه برگشته بودم
که اتفاقی چشمم به بوف کور خورد. گفتم امتحانی بکنم. شاید سی صفحهای خواندم و
داشتم ادامه میدادم. اما در مراجعت به تهران کتاب را جا گذاشتم و در کمال ناباوری
دیدم اصلاً تأسفی ندارم از این که کتاب را با خودم نیاوردم. این شد که بوسیدمش و
گذاشتمش کنار.
البته مفتخر نیستم و از روح بزرگ هدایت هم طلب مغفرت میکنم. اما
تکلیفم با خودم روشن است. کاریش نمیتوانم بکنم.
در مورد کتاب ناکام سوم، هدایت نقش فرعی دارد. در مورد
چخوف گفتهاند هیچ نویسندهٔ بزرگی نیست که تحت تأثیرش نباشد و خودش گفته همهٔ ما
از زیر شنل گوگول بیرون آمدهایم. چیزی در همین مایهها در خصوص ارتباط فرانتز
کافکا و ادبیات مدرن گفته شده. گابریل گارسیا مارکز (که کتابش یکی از کتب منتخبم
بود) او را مهمترین نویسنده قرن میداند و تأثیرگذارترین فرد بر خودش.
از او
چیزهایی خوانده بودم اما هیچوقت به سراغ مهمترین اثرش یعنی مسخ نرفته بودم. ترجمهٔ
هدایت بود و انگار روح بوف کوری موجب میشد که نخوانمش. تا اینکه بازهم عمو ناصر
پیشنهاد داد در تعطیلات تابستانی دانشگاه، که فرصت داریم، با هم کتابی بخوانیم.
پرسید مسخ کافکا را خواندهای؟ متعجب از اینکه او تا آن روز کتابی به این مهمی را
نخوانده پرسیدم: آیا قبلاً خواندهای و حالا میخواهی دوباره بخوانیش؟ جواب داد: نه،
عجیب است که تا الآن پیش نیامده بخوانمش، بیا با هم این کار را بکنیم. و شروع کردیم.
در همان صفحات آغازین، موضوع من را نگرفت. اما
امید داشتم که اوضاع بهتر خواهد شد. روز اول گذشت و به خاطر گرفتاری، وقفهای یک
هفتهای افتاد. وقتی خواستیم شروع کنیم دیدم تقریباً چیزی یادم نیست. به عمو ناصر
گفتم راستش من آغاز کتاب را فراموش کردم. اگر کاری دارد انجام بدهد تا من سریع آن
صفحات را بخوانم تا بهجایی که قبلاً خوانده بودم، برسم. در کمال ناباوری عمو ناصر
هم گفت اتفاقاً من هم چیز زیادی به خاطر ندارم. از اول بخوان. این شد که آن روز
تقریباً سی صفحه خواندم.
روز بعد چند صفحهای خوانده بودم که یک لحظه احساس کردم
من اصلاً نمیفهمم منظور نویسنده از این نوشتار چیست. کتاب را بستم و به عمو ناصر
گفتم من سر در نمیآورم. اصلاً موضوع این تغییر شکل دادن، و این مناسبات چیست؟ عمو
ناصر هم گفت که من هم کمتر چنین تجربهای داشتهام و سردرگمم. کلاً کتاب عجیبی است.
آن جلسه هم گذشت و در جلسه سوم هر دو ترجیح دادیم
کتاب را از چند صفحه قبلتر شروع کنیم. تقریباً به اواسط داستان رسیده بودم اما
ادامه دادنش اصلاً برایم جالب نبود. اما چون میخواستم این کار را برای عمو ناصر
بکنم، همچنان ادامه میدادم. یک وقت دیدم عمو ناصر همانطور که بنا به عادتش در
اتاق قدم میزند دارد برای خودش زیر لب چیزی را زمزمه میکند. اصلاً حواسش به من
نبود و گوش نمیداد. خواندن را قطع کردم و او هم با مکثی قابلتوجه، متوجه شد که
انگار من دیگر نمیخوانم. پرسید: چی شد؟ گفتم فکر کنم حوصلهتان سر رفته، درست است؟
جواب داد راستش اصلاً علاقهای به ادامه دادن ندارم ولی چون گفته بودی تو هم از
مدتها قبل در برنامهات خواندن این کتاب بود، گفتم همراهی کنم. خندیدم و گفتم من
اصلاً به خاطر شما دارم ادامه میدهم. و اینطوری با خوشحالی، کتاب را بستم و بجایش گپ دلنشینی زدیم.
بعداً شنیدم که ترجمهٔ هدایت اصلاً ترجمهٔ خوبی
نیست. مهمترین دلیلش هم آن بود که نسخهٔ فرانسوی کتاب، ترجمه بدی بوده و طبعاً
بازترجمهٔ هدایت هم چیز خوبی نمیتوانسته از آب دربیاید. ولادیمیر ناباکوف در مورد
این داستان گفته بود: «اگر کسی مسخ کافکا را چیزی بیش از یک خیالپردازی حشرهشناسانه
بداند به او تبریک میگویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.» و چون من
هم میخواستم در این صف پرتکریم قرار بگیرم وقتی ترجمهٔ فرزانهٔ طاهری بیرون آمد
مجدداً شروع به خواندنش کردم. به همان نصفهٔ نوبت قبلی هم نرسیدم.
هدایت تقصیری
نداشت، گیرنده مشکل داشت.